تبليغاتX
پسرم ... مهراد - گذشت...


پسرم ... مهراد

يك تابستان ديگر هم گذشت...

اين تابستان هم نه توآم با آرامش و هيجانات شيريني كه انتظارش را داشتيم، بلكه با هزار زحمت و فراز و نشيب گذشت...

 

همچنان دربه در شغلي هستم كه با روحيه و شرايط زندگي ام سازگار باشد.با هزار اما و اگرهايي كه دارم... اما كو...؟! تا امروز با ترجمه هايي كه در دستم داشتم كمي عقده هايم خالي مي شدند.اما ديگر انگيزه اي برايم نمانده بود.از اين كتاب سيصد و شصت و چند صفحه اي هنوز ده صفحه هم پيش نرفته ام! تا همين ديشب كه خبر رسيد مجوز كتاب دومي كه دست ناشر داده بودم از ارشاد رسيده! بالاخره! كتابش آش دهن سوزي نبود، ولي براي كمي ايجاد انگيزه جواب مي دهد.

خبر تصادف دايي دوباره ريختمان به هم... اين بار چندم است؟! خدا مي داند.خودمان را با خدا رحم كرده و به همينش هم شكر و ... تسكين مي دهيم.دلمان را خوش مي كنيم كه وضعيتش بهتر از مثلاً فلان بنده خدايي است كه روي تخت بغل دستي اش در بخش مغز و اعصاب بيمارستان افتاده و حافظه اش را از دست داده و هذيان مي گويد و هر شب جوي خون از گوشهايش جاري مي شود.خدا را شكر مي كنيم... از آن دست شكرها كه برايش از فحش خوار و مادر هم بدتر است... به همين هم شكر!

ديدارهايي هم بودند... تجديد ديدارهايي... هيجان هايي تلخ و شيرين... كه...

بگذريم...

از تمام اينها بگذريم.ناسلامتي پسرك ما ديگر براي خودش آقايي شده و كلاس اول مي رود.هر روز با هزار تشديد و تأكيد مادر بودنمان را دوباره يادمان مي اندازد كه چه عرض كنم، در مخمان فرو مي كند! كفشهايش را پاك مي كند، موهايش را ژل مي زند، لوازمش را با دقت در كوله پشتي اش مي چيند، حسابي ماچ ماليزاسيونمان مي كند، خداحافظ مي گويد، مواظب خودت باش مي گويد، خيلي دوست دارم مي گويد_اين يكي را ده هزار باري تكرار مي كند_، و مدرسه مي رود.پسرم ديگر رأس ساعت هفت و نيم صبح شش روز از هفته يونيفورم خاكستري رنگ اتوخورده ي تر و تميزش را مي پوشد و كلاس اول مي رود.

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:8 توسط زهره| |


Design By : Night Skin