پسرم ... مهراد
ديروز صبح مامان مي گفت از همين ساعتها دردهام شروع شده بود.مثل هميشه مهمون داشتيم.مامان بزرگ اينا با چند تا بچه ي قد و نيم قد ( كه همون دايي ها و خاله هاي عزيزم باشن!) خونه ي ما بودن.اون موقع ها آژانس و اين چيزا زياد رواج نداشت.بابات يه ژيان درب و داغون آبي رنگ خريده بود كه اگه دردام شروع شه برسونتم بيمارستان.بعد از ظهر با مامان بزرگت اينا رفتيم گشت و گذار طرفهاي بابا باغي!( اين يعني جزام خونه ي تبريز! فكرشو بكن... ) موقع برگشتن بچه ها رو با كبري(خاله ي بزرگم كه اين جور كارهارو اصلاً رو پيشوني اين بنده خدا نوشتن) فرستاديم خونه و مامان بزرگ با ما موند. عصر كه دردام شديد شد رونديم طرف بيمارستان خصوصي تبريز تو منجم، كه اون زمان تازه افتتاح شده بود و الان ديگه نيست.ولي ظاهراً اونجا پرستار رو اين حساب كه مامانم زيادي خودشو لوس مي كرده و اينكه شنيده مامان 21 ساله ي ما بچه ي چهارمش هم هست(يكي رو سقط كرده بود) باهاش خوب تا نكرده.خلاصه مي گفت فكر كردم ديگه كارم تمومه و دو تا پاهامو تو يه كفش كردم كه منو ببرين خونه ي خودم.من كه رفتني ام ديگه... مي خوام پيش بچه هام بميرم.(برادرهام كه دو و سه ساله بودن) بابام اونجا حسابي داد و بيداد راه انداخته كه اگه يه مو از سر زنم كم بشه مسئول شماهايين و شما و اين خراب شده تونو ال مي كنم و بل مي كنم... وقتي برگشتن خونه ديدن مصطفي مريض شده.از طرفي قرص و شياف و پاشويه و آمپول براي اون، و از طرف ديگه درداي شديد مامان... اشرف خانم معروف ما(همسايه ي قديمي مون معروف به اوزون اشرف) با هزار تعريف و تمجيد از دكتر سرخونه اش مامانو راضي كرده كه صداش كنن.دكتر اومده و با هزار مصيبت ساعت 7 صبح خدا داند با چه وضعيتي من به دنیا اومدم... اولین بار بود که این داستان رو با جزئیاتش می شنیدم.امروز از اون روز درست 26 سال گذشته. امروز روز تولد منه... يه روز عاديه، مثل همه ي روزاي ديگه... امروز مهراد خونه نبود.مي شه گفت تنها بودم... صبح از خواب بيدار شدم، نشستم پاي كامپيوتر،ترجمه ها رو چند صقحه اي پيش بردم، يادم افتاد كه ديشب مادرش از اينكه امير رو تو دردسر انداختم كه كتاب قبلي رو از ناشر بگيره و برام بفرسته يه تيكه ي جانانه حواله م كرد؛ "آخه مفيده؟!" از كتاب قبلي هنوز نتيجه نگرفتم.ارشاد اصلاحيه فرستاده.همه ي كلمه هاي رقص رو از توش حذف كردم.اونم از اينكه چهار ساله درسم رو تموم كردم و هنوز هيچ پخي نشدم ديگه اميدشو از دست داده.اما باز ترجمه كردم.چند تا كتاب كه چاپ بشه ديگه جواب به كسي پس نميدم كه اينهمه سگ دو براي چيه؟ آخه مفيده؟! يه آنتراك به خودم دادم.لباس شستم.بيرون رفتم.خريد كردم.برگشتم خونه، و يه چيزي حدود 10 بار اين آهنگ ايرج رو گوش كردم... من يه پرنده م، آرزو دارم، تو باغم باشي... من يه خونه ي تنگ و تاريكم، كاشكي تو بياي، چراغم باشي... هر جا كه باشم، هر چي كه باشم، تو بايد باشي، تا زنده باشم... مي ميرم اگه از تو جدا شم... اگه تاريكم، اگه روشنم، اگه پاييزم، اگه بهارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... خودم رو به چند نخ سيگار مهمان كردم و چند قطره اشك... خاطره ها... خاطره ها... خاطره ها... امروز من رفتم تو 27 سالگي!
| Design By : Night Skin |

