|
پسرک برای جشن تولد امسالش از هفته ها قبل لیست مهموناش رو آماده کرده بود.هرازگاهی از من می خواست لیست رو براش بخونم تا مطمئن بشه که اسم کسی جا نیفتاده! اصرار داشت که جشن تولدش مفصل باشه... همه چیز باید بی عیب و نقص برگزار می شد، چون هرچی باشه پسرم دیگه داشت می رفت تو هفت سالگی...
اینجاست که آدم دلش می خواد بگه: ای هفت سالگی... اي لحظه ي شگفت عزيمت... و کلی چیز دیگه بگه، ـ که حالا چون نمی خواد جوٌ اینجا رو عوض کنه نمی گه ـ و آخرش هم بگه: چقدر باید پرداخت؟!... بگذریم... تا جایی که می تونستیم سعی کردیم تولدش به رنگ تخیلات شیرینش باشه.اما این وسط از سر چند تا نکته ی ظریف حساب نشده اتاق نازنین پسرک با اسباب بازی های رنگ و وارنگش ناگهان مورد هجوم سخت مهمان کوچولوهای بی رحم قرار گرفت و خلاصه یکی از شیرین ترین روزهای زندگی فرزند نازنین من به یکی از پر حرص و جوش ترین روزهای زندگیش بدل شد! اینم گزارش تصویری از لحظه های سکون و آرامش قبل و بعد از طوفان...(!)
|