تبليغاتX
پسرم ... مهراد

 

وقتي كسي كار بزرگي نمي كند،  براي اين است كه يا لباسي ندارد كه بهش تكليف كند، يا اساساً آدم كوچكي است."

اين هم از جمله ي طلايي "كافه پيانو". سالها قبل يك دفتر خط دار 60 برگ داشتم و هر كتابي را كه مي خواندم جمله هاي طلايي اش را در آن يادداشت مي كردم.اين يادداشت برداري ها مربوط به زمان خواندن كتابهاي يك دقيقه اي و ويل دورانت و آيين هاي موفقيت و آيين زندگي و دوستيابي و كاميابي بود.زماني بود كه با خواندن آنها فكر مي كردم يك سر و گردن از همكلاسي هايم، كه سرشان يا گرم رفيق بازي ها و عقده پراكني ها يشان بود و  يا درس و پز انتخاب رشته، بالاترم.هرچه كه بود، فرمولهايي را مي دانستم كه روزي كه قرار بود از اتاق نكبت زير شيرواني ام بيرون بيايم و قاتي زندگي شوم، مي توانستم آنها را به كار ببندم و خوشبخت و محبوب و سعادتمند باشم.يعني فكر مي كردم كليد كار دستم است.تمام فرمولهاي خوشبختي را از بر بودم!

اينها مربوط به زماني بودند كه فكر مي كردم نوشتن براي به خاطر سپردن است.ولي سالها گذشت تا فهميدم نوشتن، بيشتر براي فراموش كردن است تا به خاطر سپردن. ولي باز هم مي نوشتم... باز هم مي نويسم... اگر چه نوشتن هم به لعنت خدا نمي ارزد، باز هم مي نويسم.گفتم به لعنت خدا هم نمي ارزد، چون بنويسي يا ننويسي همانطور كه بايد، همانطور كه مي گذرد، مي گذرد. و... به قول آن خواننده ي خدانشناس ترك:


ne hazindir hayat eksiliyor sabr ederken…

 

خب شما همش بگوييد ربطي نداشت، ولي لابد ربطي داشت كه نوشتمش!

 

اما... چونان كرگدن تنها سفر مي كنم...  

مسافرت يك روزه ي تهران هم به سلامتي، اما نه دقيقاً طوري كه انتظارش را داشتم، سپري شد.كتابي را كه خوب يا بد سه ماه از وقتم را صرف ترجمه اش كرده بودم دادم دست ناشري(آنهم نه خودش، دستيارش!) كه حتي نكرد نگاهي بيندازد و نظري، تعريفي، انتقادي، فحشي، چيزي بدهد."كتاب را تحويل دادم و برگشتم!" را اگر بگويم نهايت بي انصافي ست! خوووووووب بود...

آقاي فلان طلا هم سفارش تفنگ آب پاش گنده(!) داده بودند كه تجريش رو زيرو رو كرديم و نيافتيم، و نهايتاً تلفني راضي اش كرديم كه به چند كتاب و يك اسباب بازي باحال ديگه(به قول خودش) رضايت بدهد.البته حدود يك ساعتي هم مهمان شيلاي عزيز بودم و چند تا عكس هم از پسر نازنينش نيما جون گرفتم كه گولٌه ي نمك بود:

اين هم چند تا عكس جديد از گولٌه ي نمك خودم:

 

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:27
توسط زهره موضوع: |

mamanemehrad

زهره

mamanemehrad

http://mamanemehrad.blogfa.com

پسرم ... مهراد

پسرم ... مهراد - آیین سعادت!

پسرم ... مهراد

پسرم...مهراد تو یکی از روزهای زیبا و آفتابی اردیبهشت82 چشمهاشو به روی دنیا باز کرد.........

دلم میخواد تو این وبلاگ تا جائی که میتونم درباره خاطره های مهراد و مهمترین اتفاقات دوران کودکیش بنویسم.آرزو دارم یه روز که پسرم مرد جوونی شد این وبلاگ هدیه من باشه براش..

پسرم ... مهراد

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog