پسرم ... مهراد
بالاخره آمدم! نه اينكه گفتني در اين مدتي كه گذشت كم باشد؛ آنقدر زياد بود كه گفتن و نگفتنش، هر دو به يك اندازه، سرگيجه مي آورد.از آن آشفته بازاري كه گفتنش دل مي خواست، و نگفتنش باز هم دل مي خواست... چه مي توانستم بگويم؟! گذاشتم تا كمي آرامتر باشم؛ تا كمي آرامتر باشيم... همه چيز را كه بگويي خالي مي شوي.و گاهي اين خالي شدن ها آدم را تباه مي كنند.فراموشي مي آورند... فقط بگويم تبريز در اين مدت آنقدرها هم كه گفته شد بي بخار از آب در نيامد؛ هم كشته داد و هم زنده... تا كي صدايش در بيايد! همچنان در يك گوشمان گوشي تلفن است و در گوش ديگرمان صداي آمريكا... به فرداهاي روشن اين سرزمين اميدواريم. نمي نشينيم تا بشود... مي دانيم كه مي شود! اما اينكه چه ها كردم و چطور گذشت... از چيزهايي كه يادم مانده همين تصادفي بود كه وحشتناكترين حادثه ي قرن هم كه نباشد، قطعاً وحشتناكترين تصادف من بود؛ و جالبه كه مقصر شناخته شدم! جالب تر اينكه كه علت مقصر شناخته شدنم اين نبود كه ميدان رو از چپ دور زدم، بلكه اون تابلوي زنگ زده اي بود كه اون وسط لابلاي درخت ها مي بينيد: يك برگ از بيمه نامه داديم و كلي هم سابقه مان زير سئوال رفت و گذشت... ترجمه ی كتاب كارن لواين را تمام كردم و در همان روز كه تهران را گرد و غبار گرفته بود رفتم و تحويلش دادم. خيابانها طوري بود كه انگار خاك مرده پاشيده بودند؛ اما براي ما نه... خوب بود... خوب... كتاب چيماماندا را شروع كردم، و چه خوب شد كه شروعش كردم. فوق العاده هم كه نباشد، كه هست، كتاب واقعاً خوبي است.همين روزهاست كه تمامش كنم و تحويل بدهم.تا كي در پيچ و خم هاي ارشاد بماند و خاك بخورد... اين هم گذشت... از اتفاقات جالب ديگر تولد آيلا كوچولو(دختر دخترعمه ي مهراد) و تولد ايليا كوچولو(پسر دايي مامان مهراد!) بود. كلّي از قدرت خدا دست به دهان مانديم! كلّي تو خرج افتاديم! و اين هم گذشت... مهمانهاي تهراني آمدند و رفتند، مهماني بازي و اين ها... از تصاویر جالبش همين ها بود: اما مهمترين اتفاق، دندانهاي شيري پسرك بود كه دو تا از آنها در يك روز افتاد.اين هم قيافه ي جديد آقا: فعلاْ روزگار با همان شل و سفتی دائمش می گذرد... تا همینجا داشته باشید تا بعد... 





| Design By : Night Skin |

