|
پسرک برای جشن تولد امسالش از هفته ها قبل لیست مهموناش رو آماده کرده بود.هرازگاهی از من می خواست لیست رو براش بخونم تا مطمئن بشه که اسم کسی جا نیفتاده! اصرار داشت که جشن تولدش مفصل باشه... همه چیز باید بی عیب و نقص برگزار می شد، چون هرچی باشه پسرم دیگه داشت می رفت تو هفت سالگی...
اینجاست که آدم دلش می خواد بگه: ای هفت سالگی... اي لحظه ي شگفت عزيمت... و کلی چیز دیگه بگه، ـ که حالا چون نمی خواد جوٌ اینجا رو عوض کنه نمی گه ـ و آخرش هم بگه: چقدر باید پرداخت؟!... بگذریم... تا جایی که می تونستیم سعی کردیم تولدش به رنگ تخیلات شیرینش باشه.اما این وسط از سر چند تا نکته ی ظریف حساب نشده اتاق نازنین پسرک با اسباب بازی های رنگ و وارنگش ناگهان مورد هجوم سخت مهمان کوچولوهای بی رحم قرار گرفت و خلاصه یکی از شیرین ترین روزهای زندگی فرزند نازنین من به یکی از پر حرص و جوش ترین روزهای زندگیش بدل شد! اینم گزارش تصویری از لحظه های سکون و آرامش قبل و بعد از طوفان...(!)
نوشتن تمام حروف اسمش را دیگر یاد گرفته.امروز خانم معلم سرمشق داده تا نوشتن اسم خودش را تمرین کند.با دقت و وسواس حروف را کنار هم می چیند.کمی راهنمایی اش می کنم و برای اولین بار اسمش را در دفتر مشقش می نویسد.از شاهکارش برایم رونمایی می کند.نگاههایم را تعقیب می کند تا ببیند اولین اثرش درست به بار نشسته یا نه! یک آفرین جانانه می گویم، صورتم را در میان دستهای کوچکش می گیرد و می گوید:"مرسی مامان که انقد برام زحمت می کشی! شما خیلی برای من زحمت می کشی.خیلیییییییی.............!!!" ،و بوسه بارانم می کند...
از تمام بی حوصلگی ها، خستگی ها، و شکوه هایم شرمنده می شوم!
|