تبليغاتX
پسرم ... مهراد


پسرم ... مهراد

سفر این بار، بعد از مدتها، ما رو از خاک و دیارمون کند و اول به دست شهر پر دود و دم تهران، و بعد به آرامش و صفای دریا و جنگلهای شمال سپرد... و اما سفر هر طور که باشه، با هر کی و به هر جایی که باشه، به خاطر ذات "سفر" بودنش همیشه رویایی،خاطره انگیز، و به یاد موندنیه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:59 توسط زهره| |

 

یک سال درسته ی دیگر را هم تحویل دادیم به سن و سالمان! آن قدیم تر ها عید که می شد مفهومش این بود که یک قدم به فصل رسیدن گوجه سبزهای ترش و آبدار نزدیکتر شده ایم.لباسهای نو در سه ردیف کنار دیوار هال چیده می شدند.مصطفی از همه مان بی تاب تر بود... بی شیله پیله تر هم شاید!برای پوشیدن لباسهای عیدش بی تابی می کرد.من اما در حسرت سفره ی هفت سینی می نشستم که هرگز در خانه ی ما پهن نمی شد.مادرم بی هیچ نظمی چند تکه طلا و کمی اسفندش را در پیش پا افتاده ترین ظروف منزلمان روی گوشه ای از میز می گذاشت و خواهش های من برای چیدن یک هفت سین درست و درمان همیشه بی جواب می ماندند.چرا؟! نمی دانم! خودش هم بنده خدا حالا که فکر می کند نمی داند! می گوید من اشتیاق تو را نمی دیدم. حق دارد خب... نمی دید، چون ما معمولآ عادت نداشتیم اشتیاقی از خودمان نشان بدهیم.ما عادت نداشتیم گلایه کنیم یا حرف دلمان را بزنیم.ما فقط حرفهایی را می زدیم که باید می زدیم.ما کلآ بچه های مودب و باتربیتی بودیم! همین است که مادرم اصرار دارد بچه هایمان را زیاده از حد مودب و باتربیت بار نیاوریم.اصرار دارد، اما ما نصف ژن هایمان را از مادرمان گرفته ایم خب!(در این مورد متاسفانه!)

تحویل سال همیشه در منزلمان بودیم،و سخت ترین قسمت قضیه از راه می رسید... روبوسی های بعد از سال تحویل! از زمانی که به یاد دارم گرمای صورت پدر و مادرم را تنها عیدها بعد از سال تحویل روی گونه هایم احساس می کردم.آن لحظه ی تاریخی و به یاد ماندنی...! پدرم با دستهای بزرگ و مردانه اش، با همان دستهایی که امروز می فهمم که چقدر دوستشان می داشتم و در همان حال چقدر از آنها می هراسیدم و نفرت داشتم، با آن دستهای بزرگ و مردانه اش اولین عیدی هایمان را می داد. کم کم راه می افتادیم سمت خانه ی ایل و طوایف که بدون هیچ ردخوری متعلقات مادر همیشه در اولویت بودند! من اما به قبیله ی پدر مشتاق تر بودم.در سالن های پذیرایی آنها که در واقع صرفنظر از آشپزخانه ی کوچکی که در یک طرف خانه یا حیاط قرار داشت، تنها اتاقشان بود که در آنجا می خوردند و در آنجا می خوابیدند و در آنجا استراحت می کردند و در همانجا هم از میهمانانشان پذیرایی می کردند، عید ها همیشه سفره ای پهن بود به اندازه ی کمی کوچکتر از همان اتاق.هفت سین همیشه به راه بود و دور تا دور سفره  پیش دستی ها چیده شده و آماده برای پذیرایی.مانند سفره ی شام دور تا دور می نشستیم و می خوردیم و می شنیدیم و تماشا می کردیم... در این قبیله عیدی ها همیشه تپل تر بودند.مادرم عروس شهری زیبا و خوش لباس طایفه بود و بچه هایش نوه های بزرگ خانواده که همیشه جایگاه بخصوصی داشتند...

آن قدیم تر ها عید که می شد، واقعآ هم عید می شد...

امسال هم به رسم هفت سال گذشته هفت سین را به بهترین شکلی که می توانستم چیدم.در لحظه ی تحویل سال به رسم عادت دیرینه می خواستم دعای تحویل سال را بخوانم که دیدم مادرم دستهایش را بلند کرده و برای شروعی خوب و پربرکت دعا می کند.دعای فارسی مادرم زیباتر بود.آمین گفتم... اما هیچ جمله ای به پاي اين يك سطر نمي رسيد: حول حالنا الي احسن الحال...

 عید  امسال برای مهراد ملموس تر از سالهای گذشته بود.در جشني كه در كودكستان به مناسبت نوروز برپا كرده بودند هر كدام از بچه ها نقش يكي از اجزاي هفت سين را به عهده داشت و شعري براي آن مي خواند. مهراد من سكه بود.هنوز فيلم جشن را نديده ام، اما مي توانم او را با تاج سكه تجسم كنم كه در ميان حلقه ي دوستانش با صداي بلند مي خواند:

من سكه ام، چه زيبا                            زينت جيب آقا

به افتخار نوورز                                    مي شم فداي يك روز

عيد شما مبارك

                    عيد شما مبارك

عيد شما         عيد شما           عيد شما مبارك!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10:3 توسط زهره| |


Design By : Night Skin