|
چند وقتیه که یه پسر بچه ای توی خونه با افه های الکی خوشی هی راه می ره و با ریتم موزون و ملایمی سوت می زنه! بله دیگه.... آقا پسرمون سوت زدن یاد گرفته! حالا بگیر که چه احساس مهم بودنی هم بهش دست می ده وقتی ملودی آهنگ های مورد علاقه اش رو با نفسش می نوازه! اولین بارش همین چند روز پیش بود که صدای سوت های موزون از اتاق بغلی به گوشم خورد و ذوق مرگ به تمام معنا شدم.یعنی با تمام وجود احساس کردم که مادر یک پسر بچه ای هستم که کم کم داره بزرگ می شه و حرفهای قلمبه سلمبه می زنه و از اینکه بدون اجازه به سی دی هاش و لوازم شخصی اش(!) دست زدیم شاکی می شه و دیگه حاضر نیست با من حموم بره و از همه مهمتر اینکه توی خونه راه می ره و سوت می زنه! یعنی هیچ بعید نیست چار روز دیگه دست یه دختری رو هم بگیره و بیاره و بله دیگه....! این حس به واقع برای من عجیب و غریب و کمی شیرین و گاهی نگران کننده است.گاهی احساس می کنم هنوز خودم به اون درجه از رشد فکری نرسیدم که بتونم یه بچه پرورش بدم و به همون قول معروف کلیشه ای به جامعه تحویلش بدم! ولی می بینم در همین حین که من مشغول این حساب و کتاب ها هستم پسرک راه خودش رو پیدا کرده و حتی تا جاهایی پیش رفته که سرعتش برای من غیر قابل تصور بوده.دیگه به جایی رسیده که اعتراف می کنم گاهی نمی تونم تاثیری روی بعضی از عادت ها و رفتارهای خاصش داشته باشم، هر چند که برام غیر قابل قبول باشن.کم کم دارم این رو می پذیرم که همه خصایص رفتاری مربوط به تربیت درست نیستند.گاهی بعضی کارهاش، مثل یک دندگیش یا خجالتی بودن بی موردش که منو آزار می ده واقعآ ژنتیکی ان و منو یاد کودکی های خودم می ندازن. به هر حال... پسرم روز به روز داره بزرگتر می شه و این بیش از هر چیز دیگری مادر بودن من رو برام یادآوری می کنه... و اما... چند تا عکس از همین روند رشد سریع... با برگشتن مامان جون از سوریه روتختی سفارشی اسپایدرمنی مون هم به دستمون رسید و سرویس خوابمون تکمیل شد:
این هم چند تا عکس از فرودگاه که مهراد و اشکان حسابی آتیش سوزوندن...
و بالاخره... مثل همه ی غذاهای دیگه، کوکو سبزی رو هم با کچاپ می خوریم! کچاپ فراوون...
|