|
آنفلوآنزای خودبزرگ بینی این هفته به ما هم سرایت کرد! باشد که به راه راست هدایت شویم... * * * کتابها بالاخره چاپ شدند... دو عنوان:
چیزی که دور گردنت حلقه می زد. اثر ادبی زیبای چیماماندا نگوزی آدیچی و زندگی را آسان بگیرید. اثر روانشناسی آنتی افسردگی کارل لواین
مدتها منتظرشان بودم.منتظر اینها و دو جلد دیگر که یکی در پیچ و خم های ارشاد است و دیگری همینجا کنار مانیتورم! تا کی این اینجا می ماند و آن آنجا... الله اعلم! کمی که سر حوصله باشم تصویر روی جلدشان را اینجا می گذارم. از مضمونشان می گویم.بخصوص از چیماماندا و روح لطیفش.باهم کلی ندار شده ایم دیگر ... چایی نخورده پسر خاله و اینها... تصویر روی جلد کتاب اول دیدن دارد.عکس خود نویسنده است.چند صفحه ای که بخوانید می شناسیدش.می فهمیدش.دوستش می دارید... شیلای عزیزم.از تو ممنونم و به تو مدیون.یک سال هم که گذشته باشد... ناشر هم که برای پرداخت حسابش بامبول درآورده باشد... حروفچینی شان هم که باب میلم نباشد... خوشم می آید اسم خودم را روی پیراهن چیماماندا می بینم.این یکی از اهدافم بود.راه را برایم هموار کردی.از تو ممنونم. * * * کاری را که از پیدا کردنش کلی ذوق مرگ شده بودم و همان قضیه ی آنفلوآنزا و این حرفها... زیاد دوام نیاورد.یا شاید... زیاد دوام نیاوردم! سر یک ماه تمام شد رفت پی کارش...
نشسته ایم تا خدا کمی هم با ما خدایی کند .باشد که کند... * * * حرفم نمی آید دیگر! اینجا کمی تا قسمتی محرمیتش را از دست داده این روزها... باید فکری برایش بکنم... فکری برایش می کنم...
يك تابستان ديگر هم گذشت... اين تابستان هم نه توآم با آرامش و هيجانات شيريني كه انتظارش را داشتيم، بلكه با هزار زحمت و فراز و نشيب گذشت...
همچنان دربه در شغلي هستم كه با روحيه و شرايط زندگي ام سازگار باشد.با هزار اما و اگرهايي كه دارم... اما كو...؟! تا امروز با ترجمه هايي كه در دستم داشتم كمي عقده هايم خالي مي شدند.اما ديگر انگيزه اي برايم نمانده بود.از اين كتاب سيصد و شصت و چند صفحه اي هنوز ده صفحه هم پيش نرفته ام! تا همين ديشب كه خبر رسيد مجوز كتاب دومي كه دست ناشر داده بودم از ارشاد رسيده! بالاخره! كتابش آش دهن سوزي نبود، ولي براي كمي ايجاد انگيزه جواب مي دهد. خبر تصادف دايي دوباره ريختمان به هم... اين بار چندم است؟! خدا مي داند.خودمان را با خدا رحم كرده و به همينش هم شكر و ... تسكين مي دهيم.دلمان را خوش مي كنيم كه وضعيتش بهتر از مثلاً فلان بنده خدايي است كه روي تخت بغل دستي اش در بخش مغز و اعصاب بيمارستان افتاده و حافظه اش را از دست داده و هذيان مي گويد و هر شب جوي خون از گوشهايش جاري مي شود.خدا را شكر مي كنيم... از آن دست شكرها كه برايش از فحش خوار و مادر هم بدتر است... به همين هم شكر! ديدارهايي هم بودند... تجديد ديدارهايي... هيجان هايي تلخ و شيرين... كه... بگذريم... از تمام اينها بگذريم.ناسلامتي پسرك ما ديگر براي خودش آقايي شده و كلاس اول مي رود.هر روز با هزار تشديد و تأكيد مادر بودنمان را دوباره يادمان مي اندازد كه چه عرض كنم، در مخمان فرو مي كند! كفشهايش را پاك مي كند، موهايش را ژل مي زند، لوازمش را با دقت در كوله پشتي اش مي چيند، حسابي ماچ ماليزاسيونمان مي كند، خداحافظ مي گويد، مواظب خودت باش مي گويد، خيلي دوست دارم مي گويد_اين يكي را ده هزار باري تكرار مي كند_، و مدرسه مي رود.پسرم ديگر رأس ساعت هفت و نيم صبح شش روز از هفته يونيفورم خاكستري رنگ اتوخورده ي تر و تميزش را مي پوشد و كلاس اول مي رود.
بالاخره آمدم! نه اينكه گفتني در اين مدتي كه گذشت كم باشد؛ آنقدر زياد بود كه گفتن و نگفتنش، هر دو به يك اندازه، سرگيجه مي آورد.از آن آشفته بازاري كه گفتنش دل مي خواست، و نگفتنش باز هم دل مي خواست... چه مي توانستم بگويم؟! گذاشتم تا كمي آرامتر باشم؛ تا كمي آرامتر باشيم... همه چيز را كه بگويي خالي مي شوي.و گاهي اين خالي شدن ها آدم را تباه مي كنند.فراموشي مي آورند... فقط بگويم تبريز در اين مدت آنقدرها هم كه گفته شد بي بخار از آب در نيامد؛ هم كشته داد و هم زنده... تا كي صدايش در بيايد! همچنان در يك گوشمان گوشي تلفن است و در گوش ديگرمان صداي آمريكا... به فرداهاي روشن اين سرزمين اميدواريم. نمي نشينيم تا بشود... مي دانيم كه مي شود! اما اينكه چه ها كردم و چطور گذشت... از چيزهايي كه يادم مانده همين تصادفي بود كه وحشتناكترين حادثه ي قرن هم كه نباشد، قطعاً وحشتناكترين تصادف من بود؛ و جالبه كه مقصر شناخته شدم! جالب تر اينكه كه علت مقصر شناخته شدنم اين نبود كه ميدان رو از چپ دور زدم، بلكه اون تابلوي زنگ زده اي بود كه اون وسط لابلاي درخت ها مي بينيد: يك برگ از بيمه نامه داديم و كلي هم سابقه مان زير سئوال رفت و گذشت...
ترجمه ی كتاب كارن لواين را تمام كردم و در همان روز كه تهران را گرد و غبار گرفته بود رفتم و تحويلش دادم. خيابانها طوري بود كه انگار خاك مرده پاشيده بودند؛ اما براي ما نه... خوب بود... خوب... كتاب چيماماندا را شروع كردم، و چه خوب شد كه شروعش كردم. فوق العاده هم كه نباشد، كه هست، كتاب واقعاً خوبي است.همين روزهاست كه تمامش كنم و تحويل بدهم.تا كي در پيچ و خم هاي ارشاد بماند و خاك بخورد... اين هم گذشت... از اتفاقات جالب ديگر تولد آيلا كوچولو(دختر دخترعمه ي مهراد) و تولد ايليا كوچولو(پسر دايي مامان مهراد!) بود. كلّي از قدرت خدا دست به دهان مانديم! كلّي تو خرج افتاديم! و اين هم گذشت... مهمانهاي تهراني آمدند و رفتند، مهماني بازي و اين ها... از تصاویر جالبش همين ها بود: اما مهمترين اتفاق، دندانهاي شيري پسرك بود كه دو تا از آنها در يك روز افتاد.اين هم قيافه ي جديد آقا:
فعلاْ روزگار با همان شل و سفتی دائمش می گذرد... تا همینجا داشته باشید تا بعد...
خوشحالم که تو "حماسه ی حضور" نقشی نداشتم.دلم برای خودم، برای خودمون، برای بچه هامون می سوزه... سگ زرد برادر شغاله!
ديروز صبح مامان مي گفت از همين ساعتها دردهام شروع شده بود.مثل هميشه مهمون داشتيم.مامان بزرگ اينا با چند تا بچه ي قد و نيم قد ( كه همون دايي ها و خاله هاي عزيزم باشن!) خونه ي ما بودن.اون موقع ها آژانس و اين چيزا زياد رواج نداشت.بابات يه ژيان درب و داغون آبي رنگ خريده بود كه اگه دردام شروع شه برسونتم بيمارستان.بعد از ظهر با مامان بزرگت اينا رفتيم گشت و گذار طرفهاي بابا باغي!( اين يعني جزام خونه ي تبريز! فكرشو بكن... ) موقع برگشتن بچه ها رو با كبري(خاله ي بزرگم كه اين جور كارهارو اصلاً رو پيشوني اين بنده خدا نوشتن) فرستاديم خونه و مامان بزرگ با ما موند. عصر كه دردام شديد شد رونديم طرف بيمارستان خصوصي تبريز تو منجم، كه اون زمان تازه افتتاح شده بود و الان ديگه نيست.ولي ظاهراً اونجا پرستار رو اين حساب كه مامانم زيادي خودشو لوس مي كرده و اينكه شنيده مامان 21 ساله ي ما بچه ي چهارمش هم هست(يكي رو سقط كرده بود) باهاش خوب تا نكرده.خلاصه مي گفت فكر كردم ديگه كارم تمومه و دو تا پاهامو تو يه كفش كردم كه منو ببرين خونه ي خودم.من كه رفتني ام ديگه... مي خوام پيش بچه هام بميرم.(برادرهام كه دو و سه ساله بودن) بابام اونجا حسابي داد و بيداد راه انداخته كه اگه يه مو از سر زنم كم بشه مسئول شماهايين و شما و اين خراب شده تونو ال مي كنم و بل مي كنم... وقتي برگشتن خونه ديدن مصطفي مريض شده.از طرفي قرص و شياف و پاشويه و آمپول براي اون، و از طرف ديگه درداي شديد مامان... اشرف خانم معروف ما(همسايه ي قديمي مون معروف به اوزون اشرف) با هزار تعريف و تمجيد از دكتر سرخونه اش مامانو راضي كرده كه صداش كنن.دكتر اومده و با هزار مصيبت ساعت 7 صبح خدا داند با چه وضعيتي من به دنیا اومدم... اولین بار بود که این داستان رو با جزئیاتش می شنیدم.امروز از اون روز درست 26 سال گذشته. امروز روز تولد منه... يه روز عاديه، مثل همه ي روزاي ديگه... امروز مهراد خونه نبود.مي شه گفت تنها بودم... صبح از خواب بيدار شدم، نشستم پاي كامپيوتر،ترجمه ها رو چند صقحه اي پيش بردم، يادم افتاد كه ديشب مادرش از اينكه امير رو تو دردسر انداختم كه كتاب قبلي رو از ناشر بگيره و برام بفرسته يه تيكه ي جانانه حواله م كرد؛ "آخه مفيده؟!" از كتاب قبلي هنوز نتيجه نگرفتم.ارشاد اصلاحيه فرستاده.همه ي كلمه هاي رقص رو از توش حذف كردم.اونم از اينكه چهار ساله درسم رو تموم كردم و هنوز هيچ پخي نشدم ديگه اميدشو از دست داده.اما باز ترجمه كردم.چند تا كتاب كه چاپ بشه ديگه جواب به كسي پس نميدم كه اينهمه سگ دو براي چيه؟ آخه مفيده؟! يه آنتراك به خودم دادم.لباس شستم.بيرون رفتم.خريد كردم.برگشتم خونه، و يه چيزي حدود 10 بار اين آهنگ ايرج رو گوش كردم... من يه پرنده م، آرزو دارم، تو باغم باشي... من يه خونه ي تنگ و تاريكم، كاشكي تو بياي، چراغم باشي... هر جا كه باشم، هر چي كه باشم، تو بايد باشي، تا زنده باشم... مي ميرم اگه از تو جدا شم... اگه تاريكم، اگه روشنم، اگه پاييزم، اگه بهارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم... تو رو دوست دارم...
خودم رو به چند نخ سيگار مهمان كردم و چند قطره اشك... خاطره ها... خاطره ها... خاطره ها... امروز من رفتم تو 27 سالگي!
پسرک برای جشن تولد امسالش از هفته ها قبل لیست مهموناش رو آماده کرده بود.هرازگاهی از من می خواست لیست رو براش بخونم تا مطمئن بشه که اسم کسی جا نیفتاده! اصرار داشت که جشن تولدش مفصل باشه... همه چیز باید بی عیب و نقص برگزار می شد، چون هرچی باشه پسرم دیگه داشت می رفت تو هفت سالگی...
اینجاست که آدم دلش می خواد بگه: ای هفت سالگی... اي لحظه ي شگفت عزيمت... و کلی چیز دیگه بگه، ـ که حالا چون نمی خواد جوٌ اینجا رو عوض کنه نمی گه ـ و آخرش هم بگه: چقدر باید پرداخت؟!... بگذریم... تا جایی که می تونستیم سعی کردیم تولدش به رنگ تخیلات شیرینش باشه.اما این وسط از سر چند تا نکته ی ظریف حساب نشده اتاق نازنین پسرک با اسباب بازی های رنگ و وارنگش ناگهان مورد هجوم سخت مهمان کوچولوهای بی رحم قرار گرفت و خلاصه یکی از شیرین ترین روزهای زندگی فرزند نازنین من به یکی از پر حرص و جوش ترین روزهای زندگیش بدل شد! اینم گزارش تصویری از لحظه های سکون و آرامش قبل و بعد از طوفان...(!)
نوشتن تمام حروف اسمش را دیگر یاد گرفته.امروز خانم معلم سرمشق داده تا نوشتن اسم خودش را تمرین کند.با دقت و وسواس حروف را کنار هم می چیند.کمی راهنمایی اش می کنم و برای اولین بار اسمش را در دفتر مشقش می نویسد.از شاهکارش برایم رونمایی می کند.نگاههایم را تعقیب می کند تا ببیند اولین اثرش درست به بار نشسته یا نه! یک آفرین جانانه می گویم، صورتم را در میان دستهای کوچکش می گیرد و می گوید:"مرسی مامان که انقد برام زحمت می کشی! شما خیلی برای من زحمت می کشی.خیلیییییییی.............!!!" ،و بوسه بارانم می کند...
از تمام بی حوصلگی ها، خستگی ها، و شکوه هایم شرمنده می شوم!
|